فراموشی رمز عبور

ثبت نام

تصاویر لحظه زایمان

زایمان طبیعی دیگر از دکتر خداکرمی در حضور آقای پدر و زدن بند ناف توسط پدر مهربان

خاطره زایمان مرضیه جون:

۲۲ فروردین برای ویزیت رفتم مطب خانوم دکتر، ایشون گفتن با توجه به سن بارداریت که آخرای ۴۱ هفته هستی و دردی هم نداری، بهتره که بری بیمارستان، من اصرار داشتم یک روز دیگه هم صبر کنم شاید دردام شروع بشه، که موافقت کردن. اما فردای همون روز بلادی شو داشتم و دیگه راهی بیمارستان شدم
۱۰:۳۰ صبح بستری شدم
یک فینگر بودم، اما تا ساعت ۷ عصر هیچ پیشرفتی نداشتم و خبری هم از دردای منظمم نبود و من داشتم نا امید میشدم به زایمان طبیعی
تست آمپول فشار رو هم برام انجام دادن، اما جنین افت ضربان قلب پیدا کرد و گفتن که آمپول فشار هم نمیتونی بگیری و احتمالا سزارین میشی 😢
تا این که خانوم دکتر اومدن بالای سرم، آرامش بیش از اندازه ایشون به من هم منتقل شد و گفتن که صبر میکنیم ببینیم چی پیش میاد
از اون موقع به بعد با کمک ماساژ و آب گرم پیشرفت من بهتر و بهتر شد، تحمل دردا هم با دم و بازدم ها امکان پذیر بود، تا این که ساعت ۲:۳۰ بامداد ۲۴ فروردین، با حضور همسرم، مهرا کوچولوی من به دنیا اومد 😍
حسی که اون لحظه داشتمو نمیتونم وصف کنم!!
خانوم دکتر با صبر و بردباری بیش از اندازشون به من کمک کردن که من زایمان طبیعی داشته باشم، چیزی که همیشه آرزوم بود…
لازم به ذکره که من هیچ بی حسی نگرفتم و یه زایمان کاملا فیزیولوژیک رو تجربه کردم!
ممنونم از زحمات بی دریغشون 🌹
.
.
.
راستی، بند ناف دختر کوچولومون هم توسط پدرش بریده شد 😊

مهرا کوچولو


خاطره زایمان نسرین جون:

من ۴۰ هفتم تموم شد و دردم نگرفت و با مشورت دکتر رفتم بیمارستان برای بستری،ساعت ۲ ظهر آمپول فشار زدم و ساعت ۴کیسه آبم پاره شد و کمی بعد دردام شروع شد و با کمک ماماهمراه خوبم (الهام جون)😉 تحمل دردام خیلی راحت تر شد البته ساعت آخر دردام خیلی فراتر از تصورم بود!! از روش های بیدردی ،گاز خنده و یه امپول مسکن استفاده کردم که نسبتا خوب بود.از حرکتهایی که توی کلاس های بارداری یاد گرفته بودیم خیلی استفاده کردم مثل روش صحیح تنفس.
۴۰ دقیقه آخر شوهرم کنارم بود البته به اصرار ماماهمرام !! با این که اون لحظه به خاطر فشار عصبی که بهم وارد شده بود دوست نداشتم شوهرمو ببینم ولی خوشحالم که الهام جون با اصرار راضیم کرد شوهرم بیاد!‌ و الان از اومدن شوهرم که خیلی پر انرژی بود اون لحظه ، و بریدن بند ناف پسرم بدست پدرش خیلی خاطره قشنگی رو برامون رقم زد خوشحالم.و بالاخره با لطف خدا ساعت ۱۰:۱۲ شب بعد از تحمل ۶ساعت درد پسر کوچولوم بدنیا اومد.و از خانم دکتر خداکرمی هم خیلی ممنونم که ایشون هم واقعا دکتر خیلی خوب و باتجربه ای بودن و از اینکه ایشون رو به عنوان دکترم انتخاب کردم واقعا خوشحالم و خدارو شاکرم😍.

آقا پارسا

 


خاطره زایمان طیبه جون:

از لحظه ای که فهمیدم باردارم تا پنج ماه مات بودم و به هیچی فکر نمیکردم انگار باورم نمیشد تا اینکه اولین تکون های دخترم برای اثبات بودنش شروع شد ، هیچ تجربه ای نداشتم و نه حتی دیدگاهی راجع به زایمان، فقط دوست داشتم طبیعی زایمان کنم دلیلشم این بود که میگفتم غریزه مادری رو اینطور خدا در نهاد زن گذاشته،تا اینکه با خانوم دکتر ناهید خداکرمی اشنا شدم و با راهنمایی های خوبشون انگیزم قوی شد،کلاس های آموزش بارداری و ورزش های مربوط رو شرکت کردم که مهمترینش کلاس پدران بود همسرم هم شرکت کرد و از اون زمان واقعا با آگاهی پیدا کردن از زایمان مخیلی بهم کمک کرد ، زمان زایمانم رسید ساعت ۴ صبح یه ان کیسه ابم ترکید برای اولین بار به معنای واقعی ترسیدم رنگش طبیعی نبود به مامای همراهم تماس گرفتم گفت نترس بیا بیمارستان ۴.٢٠ دقیقه اونجا بودم بهم گفتن اماده شو برا اتاق عمل و سزارین ، بچه مدفوع کرده اونجا بود که حالم بدتر شد تا ۵ که مامای همراهم اومد استرس زیادی کشیدم اما با اومدنش دلم اروم شد ، بعد از ٢ ساعت خانوم دکترم هم رسید ، معاینه کرد گفت: بچه مدفوع کرده اما فعلا خطری نیست اعتماد کاملم به خانوم دکتر مثل اب رو اتیش دلمو اروم کرد تا ساعت ده با کمک ماساژ دردم شروع شد، شوهرم هم رسید .بودنش ارومم میکرد ،از ساعت ۴ دیگه دردام قابل تحمل نبود اما دلم نمیومد برم اتاق عمل ساعت ۵ دیگه شوهرم و مامانم حتی مامای همراهم میگفتن برو سزارین اما یه نیرویی نمیذاشت خانوم دکترم میگفت تو مبتونی و ساعت ۶.۵ غروب دخترم و گذاشتن رو سینم وای خدا چه حسیه این حس . من تونستم ، منی که از یه امپول زدن میترسیدم حالا این درد بزرگ رو تحمل کرده بودم چند دقیقه تو اتاق زایمان تنها بودم با تمام بودنم خدارو شکر کردم و گفتم خدایا چقدر منو قوی افریدی و من نمیدونستم ، زایمان طبیعی بزرگترین و جالبترین و خاصترین اتفاقیه که در زندگی یک زن رخ میده و خداروشکر که من این تجربه زیبای دنیا رو با تمام وجودم لمس کردم.

 


خاطره زایمان رویا جون:

تصمیم من برای زایمان طبیعی از وقتی شروع شد که با مرکز بارداری نیلو آشنا شدم قبل از اون تصویر وحشتناکی از زایمان طبیعی داشتم که به هیچ عنوان حاضر به انجامش نبودم وقتی وارد تلگرام این مرکز شدم و از مزایای زایمان طبیعی آگاه شدم تصمیم گرفتم که تو کلاس ها شرکت کنم و حتما زایمانم طبیعی باشه کلاس ها خوب بود ورزش و هر آنچه که باید در مورد زایمان و درد هاش و کاهش درد ها می دونستم رو تو کلاس ها گذروندم و از همه مهمتر چقدر دوست پیدا کردم که همگی یه هدف مشخص داشتیم و کاملا همدیگه رو درک میکردیم و لذت میبردیم کلاس ها رو خیلی دوست داشتم و کلی به همگی مون خوش میگذشت خلاصه روزهای بارداری خوبی داشتم که هیچ وقت فراموش نمیکنم دیگه کم کم داشتم به آخرای بارداری میرسیدم و خودم  رو کاملا آماده کرده بودم ولی دروغ چرا میترسیدم از طرفی هم مشتاقانه منتظر شروع دردام بودم بالاخره روز موعود فرا رسید سه شنبه ۱۳۹۵/۶/۹  وقت دکتر داشتم دکترم گفت بچه پایین نیومده و سرش هنوز فیکس نیست به دکتر گفتم اگه قرار باشه کلی درد بکشم و آخر هم سزارین بشم خب سزارین کنین دکتر گفت:حیفه شانست رو امتحان کن راستش ترسیده بودم اما به قول منشی دکترکه می گفت درد که ترس نداره خب راست میگفت و همسرم که تو تموم زندگی و به خصوص بارداریم مهربانانه کنارم بودگفت:تو که تمام تلاشت رو کردی پس تا آخرش بروتو۴۰ هفته و ۳روز بودم و این نی نی ما انگار قصد اومدن نداشت دکتر یه قرص داد که با خوردن اون قرص دردام شروع میشد با همسر جان ۱ ساعتی پیاده روی کردیم از ساعت ۴ بعد از ظهر همون روز حس فشار و درد اومد سراغم هیجان زده بودم.
دردها ۱ ساعت به ۱ ساعت بود و بعد فاصله درد ها کمتر میشدتو خونه تموم ورزش هایی که سر کلاس یاد گرفته بودم رو انجام دادم..عصری هم به توصیه الهام جون یکی از ماماهای خوب کلاسمون که واقعا دلسوزانه کنارمون بود یه غذای مقوی خوردم تموم وسایل ها رو آماده کرده بودم و کنار در گذاشته بودم کلی ذوق و شوق داشتم به فامیل و دوستام اطلاع دادم که دیگه دوران شیرین بارداریم داره ساعت های اخرشو میگذرونه  تا ساعت ۲ بامداد درد ها قابل تحمل بودو بعد از اون دیگه نمیتونستم تحمل کنم  با همسر و مادرم راهی بیمارستان شدیم پذیرش که شدم رفتم اتاق درد لحظه به لحظه درد هام بیشتر میشد و هر چی بیشتر میگذشت از خود بیخود میشدم مامانم پیشم بود و دائم ماساژم میداد که خیلی آرامش بخش بود کاش یه ماما همراه گرفته بودم که مامانم شاهد این همه درد من نباشه به ساعت نگاه میکردم و چقدر زمان کند میگذشت دیگه نمیتونستم تحمل کنم جیغ میزدم آخه من تحمل دردم خیلی پایینه میگفتم سزارینم کنین اما کسی محلم نمیذاشت البته فقط برای تخلیه روانی بود وگرنه حاضر به سزارین نبودم یاد حرف رویا جون یکی دیگه از ماماهای خوب کلاس افتادم که میگفت اگه بتونی تا ۵،۶ سانت تحمل کنی بقیه اش دیگه حله یه خانم دیگه روبروی اتاق من بود که با هم سر جیغ زدن رقابت میکردیم اون ساکت بود من جیغ میزدم من ساکت بودم اون جیغ میزد همش با خودم میگفتم بالاخره تموم میشه و بچه ات رو بغل میکنی و یه دنیا شیرینی و لذت منتظرته تو حال خودم نبودم تو یه خلسه بودم که وقتی الان بهش فکر میکنم میبینم که چقدر شیرین و لذت بخش بوده دلم می خواست بخوابم خیلی خسته بودم خیلی… دیگه به اخراش رسیده بودم که فقط باید زور میدادم یه ماما باحال هم اومد پیشم که کلی کمکم کرد بعدش رفتم  اتاق زایمان دل تو دلم نبود دیگه کم مونده بود اخراش بود وای خدا جون چند تا زور دیگه و بچه اومد بیرون خیلی حس عجیب و زیبایی بود که تا حالا تجربه اش نکرده بودم حسش زمینی نبود هنوز باورم نشده بود گریه کردم لحظه بیرون اومدنش انگار دنیا رو بهم دادن دیگه هیچ دردی نداشتم و در عوض یه آرامش بی نظیری داشتم چقدر لذت بخش بود تو خلقت خدا مونده بودم زدم زیر گریه چشم ازش بر نمیداشتم. بعدش منو بردن اتاق بغل و دخترم رو آوردن و بهش شیر دادم وای عجب لحظه ایی بودتموم وجودم پر از عشق و شعف بود مامانم دخترم رو که دید زد زیر گریه خواستم دستاشو ببوسم مامانم دستامو بوسیدلحظه به لحظه بیشتر عاشق دخترم میشدم حالم بعد از زایمان عالی بود سرحال و پر از انرژی فقط خوابم می اومد که چقدر خواب بعد از زایمان میچسبه اونم با نی نیت به خودم افتخار میکردم و خدا رو شکر ..لذت بخش ترین و شیرین ترین درد دنیاست درد زایمان……..

 


خاطره زایمان حنانه جون:

واقعیتش اینه که از همون ابتدا، علی رغم اشتیاقم یه ترس ناشناخته نسبت به زایمان طبیعی داشتم. اما اطمینان خانم دکتر خداکرمی و آرامش خودشون و کادر همکارشون، واقعا آرومم میکرد
سعی میکردم دستورهای خانم دکتر رو بطور جدی اجرا کنم. پیاده روی، ورزشهایی که میگفتن، ماساژهایی که میدادن و از همه مهمتر تمرکز بر انگیزه زایمان طبیعیم.
قصه کوتاه کنم که بارداری من تا آخرین روز هفته چهلم طول کشید.
بالاخره، چهارشنبه  صبح ساعت پنج کیسه آبم پاره شد و برای زایمان با کلی ترسهای ناشناخته و حسهای گنگ، به بیمارستان لاله رفتم. از مدتی قبل به راهنمایی همون مرکز رویا جون رو به عنوان مامای همراهم انتخاب کردم. همینجا بگم که به همتون توصیه میکنم که حتما حتما حتما به گزینه مامای همراه فکر کنید، چون واقعا و واقعا نقش مهمی داره
ساعت ۵:٣٠ رسیدم بیمارستان.اعتراف میکنم که ترسیده بودم و هرچه قدر زمان بیشتر و بیشتر میگذشت این ترس بیشتر میشد. تو ذهنم میگفتم یعنی واقعا تصمیم درستی گرفتم!!؟ حرف دیگران راجع به زایمان طبیعی تو ذهنم رژه میرفت. دردها مثل درد اولیه پریود شروع شدن، با گذر زمان، شدت و تناوبشون بیشتر میشد . دلم میخواست بخوابم. اما رویا نمیزاشت، بلندم میکرد که رو توپ نرمش کنم، ماساژم میداد، باهام حرف میزد. راجع به فازهای دردم میگفت و الان تو کدوم مرحله زایمانم.
دیگه تناوب دردهام بیشتر شده بود. دیگه سر بچه کاملا وارد مجرا شده بود و درد به اخرش رسیده بود. خانم دکتر خداکرمی بعد از معاینه صبحشون،  برای بار دوم اومدن بالای سرم. با کلی انرژی مثبت و صدایی که حاکی از رضایت و تشویق بود. میگفتن باید تلاش کنی تا موی بچه رو ببینم بعد ببرمت اتاق زایمان با تشویق های رویا و خانم دکتر نهایت انرژیم رو بکار گرفتم.
خودم دیگه سر نی نی رو حس میکردم، خانم دکتر در تصمیمی درست، از پرسنل خواستن که جابجام نکنن و همونجا تو اتاق درد زایمان کنم. چون نگران بودن نی نی دوباره بره بالا و من به دردسر بیفتم. همونجا گان پوشیدن، در لحظه ای که خودم هم متوجه نشدم نی نی رو کشیدن بیرون و گفتن تمام. تمام. نی نیم تو بغل خانم دکتر بود، همینطور که جفت بهش وصل بود خانم دکتر لباسم رو باز کرد و نی نی رو گذاشت رو دلم. واقعا نمیتونم اون لحظه رو توصیف کنم. عاااااااااااااااااااااالی بود. همه خستگی ها، همه دردها، همه زورهااااااااااااااااااااااااا. همه تموم شده بود. من بودم و دخترم . باباش رو صدا زدن که بیاد بند ناف نی نی رو ببره
فردای اون روز، وقتی تو بخش راه میرفتم تفاوت من که تنها زایمان طبیعی اونجا بودم با تمام خانمهای سزارینی مشخص بود.


خاطره خانم سالومه بعد از یک زایمان فیزیولوژیک درباره دختر گلش هانا خانم :

من متاسفانه دردهام خودشون به طور طبیعی شروع نشد
برای همین با هماهنگی با خانم دکتر و الهام جون
قرار شد، که سه شنبه برم و با امپول فشار شروع به کار کنیم که من کم کم دردهام شروع شه
وقتی رفتم بیمارستان تقریبا ۳ سانت بودم و ساعت ۱۰:۳۰ شروع کردن امپول فشار و تزریق کردن
الهام جون ساعت ۱:۳۰ امد پیشم که من دردهام شروع شده بود
دیگه اصل دردها از ساعت ۲:۳۰ شروع شد با کمک الهام جون و همسرم و اهنگ های شاد و بازی با توپ مراحل و هی تند تند پشت سر گذاشتیم
ساعت طرف های ۴:۳۰ بود که دیگه تقریبا فول شده بودم که موقع معاینه کیسه ابم پاره شد و رفتیم به سمت اتاق زایمان😇🙈
اتاق زایمان یه ابهت خاصی داشت، خانم دکتر رسیدند و من هم رفتم رو تخت
بچه ها الهام جون و همسرم خیلی کمکم کردند
نفس کشیدن خیلی کمک میکنه
قرار نبود هانا خانم زودتر از ۷-۸ بیاد. اما باکمک خانم دکتر، انرژیهای همسرم و حضور دلگرم الهام جون، می تونم به جرات بگم با ۵ زور جانانه هاناخانم ساعت ۵:۳۰ به دنیا امد

هانا کوچولو

مامایی نیلو